- نام رضا
- محل زندگی تهران
- بیوگرافی یک آفریدهشده، با افکار و عقاید خودش...
آمار
این قفس شمیم حضور تو را کم داشت، پیچیده در اتاق...
کاش.
رئیس که سرباز است، آناهیتا که خداحافظش است، آنادی که شده سالی یک بار، ژُرژ که نمینویسد، سکوت "خانه" را فقط فرنجی میشکند!
سوگند که نخواهی فهمید.
صبح روز تولدم موهای سپیدم را دانه به دانه میشمارم: یک، دو... هشت، نُه... هفده، هجده... بیست و سه، بیست و... آه بس است دیگر، سلام دوستان جدید من! خودمانیم، پارسال که نبودید زندگیام چیزی کم داشت.
گفت: «فقط یکی "زود" رسیده و یکی "دیر"» گفتم: «شاید دیر رسیدهام که زودم میروند.»
روزی «بی تو هرگز» بود و روزی «تو هرگز»، روزی «هرگز» و روزی...
سالهاست که رفتهام تا تو را نبینم.
یک جوانم من هنوز، پر از احساس نیاز، پر از امّید به فردا و پر از خاطرهها...
ندانم که چه دانم، چو دانم که چه دانم بدانم که ندانم.
دلم به حال خودم میسوزد.
یک روز انتقامم را از تک تک شما آدمها میگیرم.
بودن را شدن بایستن.
دل شکسته به چه کار آید؟
درست در همین لحظه، آری درست در همین لحظه زندگی را زندگی کن.
هم درد و هم درمان تویی.
زمان، کمیّتی که باید باز ایستد.
گفتند به دل که چه نشان خدای داری؟ گفتا که جان را ز خدایم، تن را ز خدایم، وه وه که من راز خدایم.
من چرا اینجوری شدم؟
گفتم: دعایم کن بمیرم. گفت: «دعا میکنم با هم بمیریم.» گفتم: دیگر چرا تو؟! گفت: «من رفیق نیمه راه نیستم.»









.jpg)


